ببخشید من این روزا کار داشتم به خاطر همین آپ نکردم ................
حتی دراز کشیدن هم واسم مشکل بود .........اما به لطف خداوند متعال یک دکتر ارتوپد
برای من مثل یک فرشته بود من و بردن پیش همون فرشته اونم گفت من درستش
میکنم گفت تا بای خودش از بیمارستان نرود مرخصش نمیکنم بابام و عموم
باورنمیکردند منم هیمینطور من نزدیک ٧هفت بار رفتم زیر تیغهای جراعی حالا حالم
کاملا خوب شده فقط نمی تونم خوب حرف بزنم
من اولا از خداوند متعال سپازگزام . بحد هم از این دکتر که برای من مثل یک فرشته بود
اسم «دکتر مسعود حدیقی» هر کس او را دید سلام من وبهش برساند.
واز همه دوستان عزیزم میخوام برام دعا کنند.
من وقتی در کلاس بودم برای اولین بار دستانم لرزید و نمیتونستم بنویسم
و خوب صحبت کنم من به بابام گفتم اونم من و برد پیش دکتر ها اونا
نمیدانستند
مریضی من و تشخیص بدند من مثل موش آزمایشگاهی شده بودم
هی آزمایش و آزمایش ...هردکتری چیزی میگفتندد یکی میگفت گواتر یکی
میگفت ...
اما طی این مدت من روز به روز بدتر وبدتر شدم تا اینکه از پا وحرف زدن
و خوردن
وآشامیدن افـتادم ؛من کاملا زمینگیر شده بودم حتی دراز کشیدن هم واسم
مشکل بود ...
ادامه مطلب در پستها ی بعدی
من در بچه گی اتفاقات عجیب و غریبی برام پیش افتاد
وقتی به دنیا اومدم من مریض بوذم مامانم تا صبح نمیخوابید
متظر مرگ من بودند چون من خیلی ضعیف بودم اما خداوند متعال من و سالم نگه
داشت ......من هیچ وقت لطف و مهربانی مامان بابام و مادربزرگم رافراموش نخوام کرد
ونمی تونم جبرانشون کنم...دو تا از اتفاقات که برای من افتاد من در سن ۵ سالگی از یه
ساختمان سه مرتبه افتادم به زمین همه گفتن من مرده بودم امابازم خداوند .متعال .
اتفاق بعدی در سن شش سالگی سگ بینیم گرفت سوراخش کرد که هنوز جاش
معلومه .............
از اینا بگزریم من در سن ١۵ سالگی در سال سوم راهنمایی یک مریضی گرفتم خدانکده
کسی از مریضی بگیره......
ادامه را در پست بعدی.
سلام دوستان من میخوام درچند پست بخشی از زندگی نامه ی خودم را بیان کنم
امروزتولدم:6/12/1362
من دارای 6خواهر و تک پسر خانواده هستم
میگند اگه زن و شوهر با هم فامیل باشند بچه دوم مریض میشه
من این خرافات باور نداشتم اما این خروفات به حفیفت پیوست چون من بچه دوم
خانواده ام ..........
ادامه مطلب در پستهای بعدی ...................برام دعا کنید
آتش
تو را فرا میگیرد، خاک
افسانههایش را زمزمه میکند، راهب
ردای زعفرانیاش رابر دوش میاندازد
هنگامیکه حیات از تو دریغ میشود.
اینجادرختی به تقدیر سوختن تن میدهد،
راهب اشکش را با گوشهی ردا پاک میکند،
کرمی در خاک فرومیرود،
کرکسی در آسمان نیمدایرهای رسم میکند
و فرودمیآی و من در شعلههای آتش
تو را دوست میداشتم، در خاک در درخت
تو را دوست میداشتم،در منقار کرکس
در دهان کرم تو را دوست میداشتم.